سبحان و روزهای طلایی اش
سلام به روی ماه گل پسرم جونم برات بگه بعضی اوقات اینقدر احساساتیم میکنی که دوست دارم گازت بگیرم و بعضی اوقات اینقدر اذیتم میکنی که دوست دارم موهامو از دست تو بکشم . بلایی ، شیطونی اما نفسی ، عزیزی که نگو . تازگیا تو خونه واسه خودت بلند بلند شعر میخونی و آخرش خودت برا خودت دست میزنی . وقتی میخوام سفره پهن کنم زود میای تو آشپزخونه و میگی کمک کنم و یکی یکی وسایل رو میبری سر سفره و هر وقت هم چیزی یادم میره زود میگی فلان رو بده و یادآوری میکنی . تازگیا از تاریکی میترسی به طوریکه از خوابیدن تو اتاق میترسی و میگی چراغ رو روشن کن من می ترسم یا بعضی اوقات میگی آقا گرگه میاد منو میخوره یا پلنگه میاد منو میخوره اولها تعجب میکردم از حرفات اما ...
نویسنده :
مامان سمیرا
17:24


